عشق نایاب

عشق نایاب

<-BlogAuthor->
عشق نایاب

دعایی که مستجاب شد!



" این داستان در پی بازدید یکی از خیّرین عزیز موسسه مهرانه از یک خانواده فرو دست و مظلوم بود که به قلم آورده شده و­ واقعیست... "

کشاورز درمانده، روز و شب دست به دعا بر می داشت و از خداوند برای محصول اندکی که تمام سرمایه زندگی اش بود تقاضای باران می کرد!
عاجزانه دست به سوی آسمان دراز کرده و از او می خواست تا امسال محصولش بدون آب نماند و خانواده اش از حاصل زحماتش بی بهره نگردند... دخترک معصومش با چشمی گریان و با زبان کودکی دعای پدر را آمین می گفت...
خداوند باران را فرستاد، فراوان هم فرستاد...
امّا پایین تر از خانه حقیرانه کشاورز، خانواده ای دردمند و به دور از چشم اغیار زندگی می کرد!
دعای اجابت شده کشاورز جز بلا، محنت و خرابی برای آن خانواده رنجور حاصلی در بر نداشت!
خانه ای بی سقف...!
امّا نه!
سقف خانه شان پوشش نایلونی داشت که همسایه ها به آن ها هدیه کرده بودند...
وسایل اندکی که همه شان ارزشی برابر با یک کالای ناچیز را هم نداشت...
و اوج مصیبت این بود که پدر این خانه مبتلا به بیماری سرطان، مادر در اثر کار کردن طاقت فرسا زمین گیر و دارای دو فرزند معلول ذهنی و جسمی بودند.
گویا خداوند تمام خشم خود را بر این خانواده فراهم آورده بود و گردش ناسازگار روزگار این چهار تن را به جای مجازات ستمکاران کیفر می کرد!
آه! همان بارانی که با دعای کشاورز به زمین فرو می بارید هر قطره اش دردی بود که بر ویرانی این خانه می افزود...
ولی...
ولی آهی از این چند تن برنخواست که به خدا شکایتی کنند!
چرا که یارای آه کشیدن و شکوه نمودن برایشان باقی نمانده بود!
لحظه ای تصور نما آن حالت را...
شاهد این صحنه پر از درد چه می تواند بکند!؟ از خدا چه بخواهد!؟ چه بگوید!؟
آیا قطرات اشک می تواند التهاب درونی را خاموش کند!؟ آیا ناله و بغض گرفته این خانواده بی پناه، عرش خدا را می تواند بلرزاند و فرشتگان را به فغان وا دارد!؟
خدایا! ای آفریننده خوبی ها! خوب می دانم در بین این مصیبت ها، چشم به دست انسان هایی دوختی تا با قلب های پُر مِهرشان، کارِ تو را هموار و فرق بین پلیدی ها و خوبی ها را آشکار کنند تا باری دیگر به اشرف مخلوقاتت آفرین گویی...

خطاب:
ای کسانی که در طمع دنیا پرستی و خود پرستی، دیدگان خود را بر این دردها و رنج ها بسته و حق مظلومان را ضایع کرده اید آگاه باشید ناله های دردمند این انسان ها، خوشی های زمانه را به کامتان تلخ و لحظه های بدون آرامش و کابوس های همیشگی را در پیش خواهید داشت


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 29 شهريور 1393 | 13:46 | نویسنده : حسین تنها |

زندگی



خیلی خوبه یکی رو داشته باشی که...

بی منت باهاش درد و دل کنی!

بی منت باهات گریه کنه!

بی منت رفیقت باشه!

بی منت دوست داشته باشه!

خیلی حس خوبیه که کسی رو داشته باشی که نگرانش بشی و نگرانت بشه

خیلی خوبه کسی باشه که اذیتش کنی و هیچی بهت نگه

حس دلتنگی حس خوبیه

.
.
.

خیلی خوبه که من تو رو دارم

موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 29 شهريور 1393 | 13:44 | نویسنده : حسین تنها |

بدون شرحم



تمـــام صفحـه هــای کاغــذ را از پـیـش رویــم بــردار

حـالــم بـه هـم مـی خــورد از ایــن همــه دروغ

کــه بـا ایــن واژه هـــا مــی ســازم

مــن از تمـــام دار دنیــا

تنهــا دلــم مـی خـواهـد بـا تــو در شبــی مهتــابــی

بـــه قــرص مــاه نگـاه کنـــم و

بــا چشــم هـای خیــس بــه تـــو بفـهـمــانــم

چقــدر تصـویــر تــوی زنــدگیــم دیــده ام

کــه­بـــی تـــو

هیــــچ کـــدام

لـذتـــی بـرایـــم نـداشتـنـد. . .


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 29 شهريور 1393 | 13:41 | نویسنده : حسین تنها |

میروم



آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود تمام شد !

امروز باتو بودن یا نبودن فرقی ندارد...

سیگار باشد و خیابان ...

من میروم تا دود کنم هستی ام را ....!!

موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:18 | نویسنده : حسین تنها |

تنهایی

­

تنهایی یعنی


بین آدمایی باشی که میگن دوستت دارن


ولی


کنار دلتنگیات نیستن


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:17 | نویسنده : حسین تنها |

گاهی

گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند
داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند
زمینت می زنند


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:16 | نویسنده : حسین تنها |

غمناک عاشقانه


عشق این روزها شباهت زیادی به آدامس داره :

اول شیرین ، بعد دوست داشتی ، سپس تکراری و خسته کننده و در آخر دور

انداختنی …

::

::

به پولت نناز ، خدا رو چه دیدی ؟ شاید یه روز درد قیمت پیدا کرد و من شدم مولتی

میلیاردر شدم …

::

::

فرض کن به عکاس بگویم تارهای سپید را سیاه کند و چین و چروک ها را ماستمالی

و حتی از آن خنده ها که دوست داری برایم بکارد !

ولی باز هم از نگاهم پیداست چقدر به نبودنت خیره مانده ام …


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:09 | نویسنده : حسین تنها |

دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی.

دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی.

­خشن تر , عصبی تر , کلافه تر , تلخ تر …!!!

­و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری!

­همه اش را نگه میداری…

­و دقیقا" سرهمان کسی خالی میکنی که

­دلتنگ اش هستی­!!!


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:07 | نویسنده : حسین تنها |

فداکاری تا چه انداره

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور در دل شب می‌راندند آنها از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند…

زن جوان: یواشتر برو من می‌ترسم! مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می‌کنم من خیلی می‌ترسم! مرد جوان: خوب اما باید اول بگی دوسم داری… زن جوان: دوستت دارم حالا می‌شه یواشتر بری… مرد جوان: مرا محکم بگیر… زن جوان: خوب حالا می‌شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه، به شرط این‌که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری آخه نمی‌تونم راحت برونم، اذیتم می‌کنه…

روز بعد روزنامه‌ها نوشتند:

­­­ “برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید…”

در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از سرنشینان زنده ماند و دیگری درگذشت… مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود… و خودش رفت تا او زنده بماند…


موضوعات مرتبط: ,
برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : 28 شهريور 1393 | 22:06 | نویسنده : حسین تنها |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
قبلی 1 2 3 بعدی